جنگ پایان یافت و تو هنوز انگشتت بر ماشه
کی شلیک می کنی دلاور
تمام تیرهایت را به جنگ سپرده ای
و سنگ صبوری است جانت ، برای شنیدن حرفهای تکراری
«چرا ز یاران جا مانده ام؟»
تنها تو را یک تیر باقی است
و گواهت ، زخمهای بسترت
کی شلیک می کنی دلاور
که تو را دو انتظار در هم آمیخته
انتظار هجرت و فرج
می دانی فرصت دیدار مولا نیست
نفسهایت به شماره افتاده
و عجیب دل تنگ یاران سفرکرده ای
می خندی و درد از روی ماهت خجول
زانو می زند صبر پیش پایت
کی شلیک می کنی دلاور
گلبولهایت را یارای حمل اکسیژن نیست
دمی که می رود امیدش به بازدم نیست
نفسهایت به شمار افتاده
جانت آخرین تیر کمانت
کی شلیک می کنی دلاور
مریم سلیمی
